بيمارستان آموزشي و درمانی امام (ره) ساري
۱۳۹۶ جمعه ۶ مرداد
br ENGLISH
تجديدميثاق كاركنان مركز آموزشي درماني امام خميني (ره) ساري باشهدا وامام شهدا 1393/07/07
تجديد ميثاق كاركنان مركز آموزشي درماني امام خميني (ره) ساري باشهدا وامام شهدا
تجديدميثاق كاركنان مركز آموزشي درماني امام خميني (ره) ساري باشهدا وامام شهدا
به مناسبت گراميداشت هفته دفاع مقدس وتجليل ازحماسه هاي شهدا 8 سال جنگ تحميلي وميثاق با شهدا وامام شهدا جمعي ازكاركنان بسيجي ،خانواده هاي محترم شهدا ،جانبازان ومسئولين مركز آموزشي درماني امام خميني (ره)ساري با حضور برمزار شهدا باذكر فاتحه وهديه گل ياد وخاطره اين عزيزان را گرامي داشتند.

DSC_0211DSC_0214

 
 
 

DSC_0192

 

شهيد صياد به ائمه اطهار گره خورده بود...

درآمدويژگي هاي اخلاقي شهيد صياد در محيط كار و خانواده، جنبه اي از شخصيت وي است كه كمتر به آن پرداخته شده، در حالي كه شايد در اين وجه از شخصيت او بهتر بتوان به روحيه مهربان و كمك رسان و ياورش پي برد. در گفت و گو با رضا سلطاني،همرزم بسيجي و همراه شهيد صياد،اين جنبه با دقت مورد واكاوي قرار گرفته است.

شما چگونه و كجا با شهيد صياد آشنا شديد؟

اوايل سال 58 و غائله كردستان بود كه يك سري نيرو هاي انقلابي اصفهان و اعضاي گارد به كمك انقلاب آمدند. حدود 64 نفر بودند و به فرمان امام به كرمانشاه رفتند و دوره فشرده اي را ديدند و در محلي به نام ربت (محل استقرار ضد انقلاب) مستقر شدند. اينها يك ماهي در آنجا ماندند.اين بچه ها به قدري عاشق خدمت بودند كه سختي ها و مشكلات روستاي ربت را تحمل و از انقلاب دفاع كردند. اين عده در هشت دستگاه خودرو سوار و به سمت بانه حركت مي كنند و در نزديكي هاي شهر بانه، در هفت هشت كيلومتري سرپيچ، لو مي روند. ضد انقلاب براي اينها تله گذاشته بود و حدود 2000 نفر نيرو منتظر اينها بودند. صحنه وحشتناكي بود. ما رفتيم و از نزديك ديديم و معلوم شد كه بچه ها چقدر زجر كشيده اند و چقدر فداكاري كرده اند، چون تصورش را بكنيد وقتي 70 نفري مسلط باشد ، كه يك نيروي 2000 نفري بر يك نيروي 60 و آنها روي تپه هاي اطراف مشرف باشند، چه وضعي پيش مي آيد. بچه ها سر آن پيچ كمين مي خورند و روي سرشان آتش مي بارد و به فاصله دو سه ساعت، نصف آن ها شهيد مي شوند. اين عده دوباره خودشان را جمع و جور مي كنند و مي گويند كه بايد بجنگيم و در مقابل دشمن تا جايي كه كه مي توانيم از خودمان مايه بگذاريم و شهامت به خرج بدهيم. اگر شهيد شديم كه به آرزوي خود رسيده ايم، اما اگر نشديم، به هر حال سعي كنيم كه اسير نشويم. اين پيماني است كه بچه ها با هم مي بندند 40 نفر باقي مانده از ، و وضعيت به شكلي درمي آيد كه اين 30 تپه هاي اطراف به طرف ضد انقلاب حمله مي كنند و با اين تعداد اندك خودشان را به بالا مي رسانند و آنها را وادار به عقب نشيني مي كنند. مردم روستاهاي اطراف هم به كمك ضد انقلاب مي آيند و دوباره بچه ها در محاصره قرار مي گيرند. به هر حال جنگ اينها تا نزديكي هاي عصر طول مي كشد و از 60 نفر بچه ها، 50 نفر شهيد مي شوند و ده پانزده نفر باقي مي مانند. آنها به جنگ ادامه مي دهند تا وقتي كه مهماتشان تمام مي شود و اسلحه و مهمات 8 نفر شهيد مي شوند و 4،5 ، شهدا را بر مي دارند و مي جنگند. 7 نفر باقي مي مانند.اين بچه ها نه مهمات داشتند و نه آب و غذايي، ولي باز هم تسليم نمي شوند، يكي دو تا از آنها زخمي مي شوند و روي زمين مي افتند. دشمن كه مي بيند اينها توان ندارند، نزديك تر مي آيد و با سلاح هايي كه دارد، ماشين ها را آتش مي زند. يكي دو تا از بچه ها رفته بودند زير ماشين ها كه از ديد دشمن پنهان بمانند. ماشين ها كه منفجر مي شوند، بچه ها هم مي سوزند. وقتي ما رفتيم داخل آن دره، ديديم پيكر اينها خاكستر شده و هيچ چيز از آنها باقي نمانده. خاكستر پيكر آنها را همان جا دفن كرديم. حتي پلاك هم نداشتند. سه تا از بچه ها را اسير كرده و به روستاهاي اطراف برده بودند. وقتي ما رسيديم، يكي از بچه هاي پيشمرگ به ما اطلاع داد كه مي توانيد اينها را در روستا پيدا كنيد. ما با شهيد چمران ارتباط داشتيم و ايشان اعلام كرد كه تعدادي از بچه ها آماده باشند كه مي خواهيم به كردستان برويم. مسئولين اصفهان دو نفر را كانديد كرده بودند كه با شهيد چمران به كردستان بروند. يكي از اين برادرها سروان صياد شيرازي و نفر دوم آقاي رحيم صفوي بود. اين دو نفر به اتفاق شهيد چمران راهي كردستان مي شوند. ما در هواپيما با هم آشنا شديم. در سال 58 ، وقتي مي خواستيم به سردشت برويم، ناچار با هليكوپتر رفتيم چون مي گفتند كه زميني نمي شود رفت. قرار شد منطقه را بازسازي كنيم و برويم و گروگان ها را نجات دهيم. اولين هليكوپتري كه مي خواست حرك كند، ديدم سروان صياد شيرازي با يك تفنگ و يك خشاب در دست آمد و پشت سر من نشست. يكي از بچه هاي كرد پيشمرگ هم با دو سه نفر از بچه ها بودند كه جمعاً 8 نفر شديم. ما اولين گروه شناسايي بوديم كه وارد منطقه مي شديم. نزديك روستاي شينه آمديم و آن بالا چرخي زديم. چون صداي هليكوپتر مي آمد، هيچ كس خودش را نشان نمي داد. از بالا كه نگاه مي كرديم هيچ كس در روستا نبود و فقط حيوانات در اطراف، مي چرخيدند. دو سه بار دور زديم و به فاصله نيم متري زمين آمديم چون نمي توانستيم بنشينيم. خلبانان امير عابدي كه الان هم زنده است و ستوان امير جهاني بودند كه از خلبانان شجاع و نترس ما بودند. شهيد صياد جلو افتاد و ما پشت سر او رفتيم تا به اولين خانه رسيديم و در زديم. يك پيرمرد و پشت سرش يك بچه كوچك بيرون آمدند. شهيد صياد با آنها صحبت كرد و پرسيد كه اينجا چند نفر زندگي مي كنند و شما افراد مسلح را ديديد يا نه. اينها متوجه نمي شدند، چون زبان فارسي بلد نبودند. ايشان تازه مي خواست از يك برادر كرد براي ترجمه استفاده كند كه ديدم يك گلوله از كنار صورت ايشان گذشت و به ديوار اصابت كرد. ايشان را هدف قرار داده بودند، چون متوجه شده بودند كه ايشان مسئول اين دسته است. اولين گلوله همان و آتش شديد همان. ما هر كدام جان پناهي براي خودمان پيدا كرديم.از تپه هاي اطراف ما آتش رگبار بود كه مي باريد. هليكوپتر پرواز كرد و داشت چرخ مي زد كه ديديم دارند ما را مي زنند. يك دفعه ديديم هليكوپتر از حالت عادي اش خارج شد. بعد متوجه شديم كه يكي از خلبان ها تير خورده به كتفش و خلبان ديگر هم تير به گردنش خورده بود و تعادل هليكوپتر از دست اينها در رفت. با خودم گفتم: ”الان است كه هليكوپتر به تپه مي خورد و منجفر مي شود“. بعد ديدم كه هليكوپتر، خودش را بالا كشيد. جريان را از امير عابدي پرسيدم، گفت: ”من در اثر خونريزي زياد، از حال رفته بودم. يكدفعه به خودم آمدم و با پا، زدم زير فرمان هليكوپتر و آمد بالا وگرنه به كوه مي خورديم“. درگيري شديدي شروع شد و ديگر هليكوپتر نتوانست بالاتر برود. يك نيم ساعتي كه به نقاطي كه مي ديديم از آنجا تير شليك مي شود، شليك كرديم تا اينكه هليكوپتر كبرايي آمد و با موشك، آنها را هدف قرار داد تا عقب نشيني كردند. همين فاصله فرصت خوبي بود كه ما خودمان را جمع و جور كنيم. آنجا گندمزار بود و ما به حالت سينه خيز مي رفتيم و آنها زياد روي ما ديد نداشتند. شهيد صياد بچه ها را جمع كرد و گفت: ”برادرها! من سروان صياد شيرازي هستم. دوره تكاوري و چريكي را ديده ام. از الان من فرمانده شما هستم، چون ما در اينجا گير كرده ايم و احتياج به فرمانده داريم“. ما قبول كرديم و گفتيم: ”بسم الله! هر كاري شما بگوئيد، انجام مي دهيم“. گفت:” الان ما در محاصره هستيم. اين طور كه مشخص است هليكوپترها نمي توانند به كمك ما بيايند، چون آنها را مي زنند. هر كدام به يك سمت سينه خيز برويد و ببينيد كه راه فرار از كجاست. بايد خودمان را بكشيم به ارتفاع كه در اين صورت يا شهيد مي شويم يا اسير. ردخور ندارد“.همين به D/ طور كه داشتيم صحبت مي كرديم، ديديم يك هليكوپتر 4 صورت ماهرانه آمد و براي لحظه اي ماهرانه روي تپه نشست و توجه ضد انقلاب را نسبت به خود جلب كرد. در اين فرصت، ما از ديد دشمن خارج شديم و به سمت رودخانه رفتيم و از دامشان فرار كرديم. دوباره به سمت ما آتش آمد. هوا رو به تاريكي مي رفت. شهيد صياد گفت: ”بچه ها! امشب ما يا شهيد يا اسير مي شويم. هر چه لطف خدا باشد“.از همان روزهاي اول كه در كردستان با ايشان آشنا شديم، رمز پيروزي، اعتقاد قلبي ايشان بود. هميشه براي سلامتي آقا امام زمان دعا مي كرد و هرگز دعاي فرج از يادش نمي رفت. آن شب هم خوانديم: ”اللهم كن لوليك ...“ بعد ايشان گفت: ”به سمت آب مي رويم، چون صداي آب نمي گذارد صداي ما به دشمن برسد. همين طور مسير آب را حركت مي كنيم تا به سرچشمه اش برسيم“. ما در مسير رودخانه حركت كرديم. هوا كه تاريك شد، تازه فهميديم چه خبر است، چون با چراغ قوه هايشان روي تپه ها به هم علامت مي دادند كه موقعيت ما كجاست، ولي حسني كه داشت، ديد كم بود. از اين فرصت استفاده كرديم و از مسير رودخانه، خودمان را به اولين بلندي رسانديم و چشممان به شهر سردشت افتاد كه در فاصله 15 كيلومتري ما بود و چراغ هايش سوسو مي زدند. شهيد صياد شيرازي گفت كه ما بايد خودمان را به آن چراغ ها برسانيم. وقتي رسيديم آنجا، هوا كاملاً تاريك شده بود، به طوري كه ديگر همديگر را نمي ديديم و به فاصله يك متر و دو متري هم راه مي رفتيم كه يكديگر را گم نكنيم. بين سردشت و ما يك پاسگاه نيروي انتظامي بود. وقتي رسيديم به در پاسگاه، به خيال اينكه ما ضد انقلاب هستيم، ما را به رگبار بستند. شهيد صياد گفت: ”يك نفر بايد فداكاري و از جان گذشتگي كند و برود پاسگاه و بگويد كه ما خودي هستيم“ و گفت كه خودش اين كار را مي كند. به يكي از بچه ها گفت: ”تو همراه من مي آئي؟“ او جواب منفي داد. من همراهش رفتم. آرام رفتيم دامنه تپه پناه گرفتيم و به كنار پل رسيديم كه يك خمپاره منور زدند و محيط كاملاً روشن شد. ما در تيررس پاسگاه بوديم و رگبار به رويمان بسته شد . تيرها به اطراف ما مي خوردند. هر آن به خودم مي گفتم كه الان يكي از تيرها به ما مي خورد. شهيد صياد خيلي عادي و مثل يك رهگذر جلو رفت. به او ايست دادند گفت: ”من آشنا هستم“. گفتند: ”دست هايت را ببر بالا“. شهيد صياد مي گفت اين اولين و آخرين باري بود كه دست هايم را بالا بردم. گفتند: ”بايست تا بيائيم تو را بگرديم“. بعد از پشت بام پاسگاه به سمت تپه رگبار بستند كه اگر گلوله گير نمي كرد، دوباره چندتا از بچه ها شهيد مي شدند. بالاخره شهيد صياد خودش را به پاسگاه رساند و گفت: ”ما بچه هاي خودي هستيم. گروه شهيد چمران هستيم. آمده ايم عمليات انجام بدهيم.“ بالاخره يك خمپاره منور زدند كه همه جا روشن شد. شهيد صياد گفت كه اول دو ركعت نماز شكر بخوانيم و بعد به سردشت بيسيم بزنيم و از دكتر چمران بپرسيم كه بايد چه كنيم. در آنجا بود كه فهميديم وقتي هليكوپتر، ما را پياده مي كند و برمي گردد،هليكوپتر را مي زنند و خلبانان زخمي شدند و آنها را به بيمارستان سردشت بردند تا جراحي كنند. آخر شب شهيد چمران مي پرسد: ”آن سرواني كه از اصفهان آمده بود چه شد؟“ و آقا رحيم و باقي بچه ها تازه مي فهمند كه ما گم شده ايم. صبح داشت هوا روشن مي شد كه ديديم صداي هليكوپتر مي آيد. هليكوپتر در كنار پاسگاه نشست و خود شهيد چمران از هليكوپتر پائين آمد و به سرعت به طرف پاسگاه دويد و يكي يكي بچه ها را در آغوش گرفت و بوسيد و بعد با آنها صحبت كرد. اين شروع آشنايي چمران با شهيد صياد بود. اولين عملياتي كه شهيد صياد در آن شركت داشت، همين عمليات شين راد بود كه با آزادسازي روستاهاي كردستان ادامه پيدا كرد.

 

در آن لحظات، شهيد صياد چه حالاتي داشت؟

در حالت بين مرگ و زندگي و ميان گروه زيادي از دشمنان كه احتمال داشت هر آن به سمت او شليك كنند، آرامش خاصي داشت.آن شبي كه ما مي آمديم به پاسگاه برسيم،از ده پانزده كيلومتري چندين روستا گذشتيم. صداي پارس سگ ها و حيوانات روستايي مي آمد. ايشان بااعتماد به نفس عجيبي مي گفت: ”اين جاده، روستاها را به هم وصل مي كند. ما نبايد اين مسير را گم كنيم. ممكن است اگر روي ارتفاعي برويم، سقوط كنيم يا در آب بيفتيم و يا اتفاق ديگري بيفتد“، يعني با حفظ تعادل، مسير را طوري انتخاب كرد كه به پاسگاهي در نزديكي سردشت رسيديم. چنان تبحري در جنگ داشت كه انگار سال ها اين دوره ها را ديده است. شهيد چمران هم متوجه شد كه ايشان يك فرد قوي است و همان جا درخواست كرد كه يك درجه تشويقي به ايشان بدهند.

 

رابطه شما با شهيد صياد چگونه ادامه پيدا كرد؟

ما در قرارگاه ها، همديگر را مي ديديم و جوياي حال هم بوديم. ايشان هميشه از رويدادي كه تعريف كردم به عنوان اولين عمليات زندگي اش، ياد مي كرد. بعد هم كه قسمت شد كه دوباره در كنار ايشان قرار بگيريم و به دفترشان رفتم و مشغول كار شدم.

 

در آنجا چه مسئوليتي داشتيد؟

در دفتر ايشان آچار فرانسه بوديم و همه كاري مي كرديم، يعني هر كاري كه براي ما پيش مي آمد، انجام مي داديم. مي خواستم بدانم رفتار ايشان در كارهاي اداري چه فرقي با رابطه دوستي و همكاري در دوره جنگ دارد. ايشان يك چهارچوب كاري داشت و سعي مي كرد در آن چهارچوب حركت كند و از آن خارج نشود. خارج از سيستم كاري، بسيار دوست و رفيق بود و حتي با همكاران فوتبال بازي مي كرد. روزهاي جمعه در زمين چمني با داماد و آقازاده ها و دوستان خودماني، فوتبال بازي مي كرد. ايشان معمولاً دروازه بان مي ايستاد و گل هاي خوبي هم مي خورد. در محيط كاري سعي داشت سلسله مراتب كاري از بين نرود و حريم ها شكسته نشود، ولي در خارج محيط كاري اين قدر رفيق بود كه از ما گل هم مي خورد! ايشان از ساعت شش صبح تا ساعت دوازده شب كار مي كرد.شب ها نماز شب مي خواند و بسيار كم مي خوابيد، به همين دليل بعضي وقت ها كه ماشين درحال تردد بود، ايشان خواب بود. در مأموريت هائي كه با هم به شهرستان ها مي رفتيم، بعضي از برادرها كه همراه ما بودند و مي دانستند من مي توانم حرف هائي را به ايشان منتقل كنم، مي گفتند: ”بابا ما خسته شديم. ساعت دو بعد از نصف شب است“، بگيريد بخوابيد. تا ساعت ده يازده شب، مسائل را جمع كنيد. گاهي در عرض 48 ساعت، كار يك هفته را انجام مي داد.

 

آيا خاطره خاصي را به ياد مي آوريد؟

نكته ظريفي هست كه مي گويند كه نور مؤمن روي آب و هوا تأثير مي گذارد. من اين موضوع را اولين بار در مورد ايشان تجربه كردم و نخستين بار است كه مطرح مي كنم. من در مدت همكاري، سه بار با ايشان به بندر عباس رفتم. هميشه 48 ساعت زودتر مي رفتم كه كارهاي آنجا را انجام بدهم. تابستان در اوج گرما، وارد آنجا كه مي شدم، هواي شرجي و گرم و كثرت و فشار كار باعث مي شد كه همگي مريض شويم و بيفتيم، ولي وقتي ايشان وارد فرودگاه مي شد و بعد به كمپ مي آمد، چنان نسيم خنكي مي وزيد كه همه سرحال مي شديم. سال اول فكر كردم موضوع، اتفاقي است، سال دوم فكر كردم شايد اشتباه مي كنم، ولي در سال سوم برايم مسجل شد كه مؤمن حضورش روي همه چيز تأثير مي گذارد. اينها مردان خدا بودند و براي خود من مسجل شده بود كه وقتي مي آيند، خدا كمكشان مي كند، چون اينها براي ياري دين خدا مي آمدند.

 

رفتار ايشان در منزل چگونه بود و چه ويژگي هائي داشت؟

ايشان براي خودش برنامه گذاشته بود كه در روزهاي جمعه، ظرف شستن و پختن غذا به عهده ايشان باشد. طبقه پائين منزل ايشان حسينيه است. هيئت آنجا هنوز برقرار است. شب هاي اول ماه، ايشان بعدازظهرها زودتر مي رفت. من هم همراهش مي رفتم. يكي دوتا از بچه هاي سرباز مي گفتند ما مي خواهيم بيائيم و كمك كنيم. ايشان در منزل و در هيئت، ديگر جانشين رياست ستاد كل نبود،فرمانده ارشد نظامي نبود، خادم امام حسين(ع) بود. يك دست لباس خاكي مي پوشيد، چفيه اش را مي بست دور سرش و كارها را تقسيم مي كرد. شستن دستشويي و توالت با خودش بود، شستن حياط با من و بقيه كارها با بچه ها. جانشين ستاد كل مملكت بود، ولي در مراسم اباعبدالله الحسين(ع) اين قدر خشوع مي كرد، به طوري كه يكي از برادرهاي سرباز كه آمده بود كمك، سخت تعجب كرده بود، جاروي حياط و تميز كردن حسينيه را خودش انجام مي داد. بعد كه كارش تمام مي شد، مي رفت يك دوش مي گرفت و مي آمد كنار ورودي حسينيه مي نشست. بعد از شهادت، عكس بزرگش را كنار در گذاشتيم.

 

مختصري در مورد هيئتي كه در منزل شهيد برگزار مي شد توضيح بدهيد؟

شهيد صياد در زندگي رويه خاصي داشت و بسيار به برگزاري هيئت و مراسم عزاداري ائمه اطهار(ع) توجه مي كرد. در اين مراسم همه دوستان و همرزمان اعم از سپاهي و بسيجي و ارتشي جمع مي شدند و هنوز هم نگذاشته اند چراغي را كه ايشان روشن كرده، خاموش شود و به هر نحوي كه شده، شب اول ماه، اين برنامه در منزل ايشان برگزار مي شود و بسيار هم پررونق است. يكي از دوستان مي گفت كه ايشان را خواب ديده كه گفته من شب اول ماه به هفت هيئت مي روم، از جمله هيئت خانه خودم و براي ما ثابت شد كه اين برنامه، درست است. حاج خانم همسر شهيد صياد مي گفت: ”سه چهار ماه پيش صياد را خواب ديدم. حال و احوال كرد و گفت حاج خانم! مگر شب اول ماه هيئت نداريد؟ شوفاژ حسينيه خراب است و از آن آب مي آيد. بگوئيد يكي بيايد آن را درست كند. از خواب بيدار شدم و با خودم گفتم عجب خوابي! بروم پايين ببينم چه خبر است. رفتم و ديدم واقعاً لوله شوفاژ حسينيه خراب است، در حالي كه هيچ يك از ما متوجه نشده بودم. همسايه شهيد صياد، ايشان را خواب ديده بود كه آقاي نيكدل! ميكروفن حسينيه خراب است. بدهيد درستش كنند كه شب لنگ نمانيد. ايشان نمي دانست چگونه برود و اين حرف را بزند و لذا نهايتاً تصميم گرفت برود و بپرسد كه همه چيز آماده است؟ رفت و همه چيز را چك كرد و ديد همه چيز درست است و فقط ميكروفن سوخته است و كار نمي كند. زنان نقش مؤثري در بالندگي مردان بزرگ دارند.

 

به نظر شما نقش همسر شهيد در موفقيت هاي وي چه بود؟

در كنار هر مرد موفقي، يك زن موفق بوده. در زندگي پيامبر(ص)، نقش حضرت خديجه(س) كاملاً برجسته است. اگر غار حرا تشريف برده باشيد مي بينيد كه تا شهر چه مسير طولاني و سختي وجود دارد. ايشان اين مسير را روزي دو بار طي مي كرده تا به پيامبر(ص) رسيدگي كند. در مورد همسر شهيد صياد، خاطره اي يادم هست. اين خانم به هنگام شهادت ايشان، همسرشان كه آمد، بي آنكه ذره اي تزلزل و بي قراري نشان دهد، بين آقا، مقام معظم رهبري، و شهيد ايستاد و گفت: ”اگر شما از ايشان راضي هستيد، اجازه بدهيد پيكرش تشييع شود“. آقا دو بار فرمودند: ”من از ايشان راضي هستم“. يك زن خوب، هميشه كامل كننده مرد است.

 

شهيد صياد در كارهاي خير از هيچ كمكي دريغ نمي كرد. در اين مورد هم توضيح مي دهيد؟

شهيد صياد ارتباط تنگاتنگي با كميته حضرت امام(ره) داشت. اين ارتباط بعضي وقت ها براي ما مسائلي را هم پيش مي آورد. روزي بنده خدايي آمد پيش ما و گفت: ”آقاي سلطاني! شما كه دوست آقاي صياد شيرازي هستيد به ايشان بگوئيد براي جهيزيه دختري كمك كنند“. گفتم: ”من نمي توانم از موقعيت خودم سوء استفاده كنم، ولي اگر موقعيت جور شد مي گويم“. ايشان افراد مختلفي را به كميته امداد معرفي مي كرد، بسياري از دخترها كه صاحب جهيزيه شدند، نفهميدند كه جهيزيه شان به خاطر پيگيري ايشان جور شد. روزي در موقعيت مناسبي ماجراي تهيه جهيزيه براي دختر خانمي را كه پدر ندارد و برايش خواستگار آمده بود، تعريف كردم. نيم ساعت بعد دو تا نامه داد به من گفت: ”مي بري كميته امداد پيش آقاي عسگراولادي“. من بلافاصله نامه ها را بردم. يكي را به آقاي عسگراولادي دادم و ايشان نامه اي براي صندوق قرض الحسنه داد. نامه دوم را هم به قسمت جهيزيه بردم و پرداخت اقساط آن به عهده شهيد صياد قرار گرفت. بعد از شهادتشان چند تا قسط مانده بود كه رفتم و پرداختم. يك بار ايشان از خيابان رد مي شد كه بنده خدائي ايشان را مي شناسد و مي گويد كه مشكل مالي دارد. آدرس مي دهد و آدرس مي گيرد. بعد به من گفتند به آدرسي كه روي نامه نوشته شده، مي روي، پول مي دهي و برمي گردي. تا رفتم خانه را پيدا كنم و كار آن بنده خدا را راه بيندازم، مقداري طول كشيد. بعد هم چون ساعت اداري تمام شده بود، به منزل رفتم. فردا صبح مسئول دفتر ايشان به من زنگ زد و گفت:” امير با شما كار دارد“. با ايشان كه صحبت كردم،پرسيد: ”آقاي سلطاني!امانت را برديد داديد؟“ گفتم: ”بله“. گفت: ”پس چرا به من خبر نداديد؟ من از آن وقتي كه شما رفتيد نگران بودم كه آيا مشكل اين بنده خدا حل شد يا نه؟ اگر شما را دوست نداشتم حتماً تنبيهتان مي كردم“. هنوز اين حرفشان توي گوشم هست. يك رهگذر دست نياز به سوي ايشان دراز مي كند و ايشان كه اصلا مسئوليتي نداشته، به خاطر انسانيت سعي مي كند بي تفاوت نباشد. بسيار به اين مسائل توجه داشت.

 

درباره طرح شهيد صياد براي بازديد از مناطق جنگي كه الان به نام ايشان نامگذاري شده، توضيح دهيد ؟

براي اولين سري قرار شد عده اي از بچه هاي بسيج را به منطقه جنوب بفرستند.ايشان از من پرسيد: ”آمادگي داري؟“ من اعلام آمادگي كردم. ايشان برنامه كاري كاملي را تهيه كرده بود. اساساً به قدري نظم داشت كه ظهرها حتي اگر صداي اذان را هم نمي شنيديم، از صداي پاي محكم ايشان مي دانستيم كه هنگام نماز است، چون بسيار به نماز اول وقت مقيد بود. به من گفت: ”فلان ساعت از تهران حركت مي كنيد، حدود ساعت فلان مي رسيد به قم، حدود ساعت فلان مي رسيد به خرم آباد و...“ و همين طور تا آخر و براي يك هفته كامل كاري برنامه ريزي كرده بود. شهدا را با خودمان به هر جا كه ايشان تعيين كرده بود،برديم. به هر جا كه مي رسيديم، مي ديدم قبل از ما زنگ زده و هماهنگ كرده و آنها منتظر ما هستند. همين كه وارد هر محلي اعم از پادگان يا جاي ديگري مي شديم، همان دم در از من مي پرسيدند: ”سلطاني شما هستيد؟“ مي دانستم ايشان هماهنگ كرده است. به من هم دستور داده بود كه گزارش كامل از جاهائي كه رفتيم و كارهائي كه كرديم، تهيه كنم. من حدود 40 صفحه نوشتم و پيش خودم گفتم ايشان نمي تواند اين همه را بخواند. به هر حال بچه ها را صحيح و سالم به خانه هايشان رسانديم و بعد خدمتشان رفتيم كه بگوئيم مأموريت انجام شد. ايشان تشكر كرد و 24 ساعت نشده بود كه دوباره زنگ زد و به من گفت: ”آقاي سلطاني! من از شما توقع نداشتم. چرا در روز چهارم سفر، نماز جماعت ظهر را ساعت يك خوانديد؟ در آن روز اذان ظهر را ساعت دوازده و نيم گفته بودند“. فهميدم كه ايشان ريز به ريز،همه مطالب را خوانده است. هنگامي كه بچه ها كارهايي خوبي را انجام مي دادند،آنها را تشويق مي كرد و همراه خانواده به مشهد و جاهاي ديگر مي فرستاد. مي گفت: ”شما دائماً سر كار هستيد. با خانواده برويد كه مسئله اي پيش نيايد و مدتي را نزد هم باشيد.“ خيلي به مسائل ريز دقت مي كرد. در مورد مسكن بچه ها بسيار كوشا و دقيق بود. بودجه اي هم براي ساختن خانه براي بچه هاي نظامي دريافت كرده بود كه خورد به شهادت ايشان و معوق ماند. و سخن آخر؟ هيچ كس مقام شهادت را به دست نمي آورد، مگر اينكه خود را به ائمه اطهار(ع) گره بزند. بسياري از كساني كه بعد از شهادت ايشان با آنها صحبت مي كرديم براي ما تعريف مي كردند كه ايشان را از اولياي خدا مي دانستند. در اين اواخر و نزديك به شهادت طوري شده بود كه اگر كسي دروغ مي گفت، ايشان متوجه مي شد؛ يعني اين ديدگاه را پيدا كرده بود كه خداوند لياقت شهادت را به او داد. انسان اگر خودش را به ائمه اطهار وصل نكند و از آنها استمداد نطلبد، مطمئناً مسيرش عوض مي شود.

منبع:نشريه شاهد ياران/سال 1387/شهيد صياد شيرازي

برچسب ها:

شهيد صياد شيرازي
رضا سلطاني

مطالب مرتبط:

شهيد صياد در آئينه رهبر
شهيد صياد و وحدت ارتش و سپاه
شهيد صياد باني ارتش بسيجي
شهيد صياد در قامت يك فرمانده
شهادت شهيد صياد سند روشن ساده زيستي اوست...
شهيد صياد به آنچه مي گفت، همه ايمان داشتند...
فتح خرمشهر يادگار تدبير شهيد صياد بود...
هم زندگي شهيد صياد تأثيرگذار بود هم شهادتش. . .
صياد شيرازي كمتر از شهادت حقش نبود...
خاطراتي از اميرسپاه اسلام سپهبد صيادشيرازي
شهيد صياد در ارتش، دومي نداشت. . .
شهيد صياد را ارتشي و سپاهي قبولش داشتند...
تشكيل هيئت، آئينه تعهد و معنويت شهيد صياد شيرازي بود...
شهيد صياد نمونه كامل ولايت پذيري بود...
سنندج با طراحي صياد نجات يافت...
شهيد صياد افسران زيادي را انقلابي كرد...
شهادت حق مسلم شهيد صياد بود. . .
شهيد صياد جز خدمتگزاري هدفي نداشت...
شهيد صياد شجاعت شنا كردن بر خلاف جريان آب را داشت...
نظم شهيد صياد زبانزد بود...

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
تعداد بازدید: 11
امتیازدهی
میانگین امتیازها:0 تعداد کل امتیازها:0
مشاهده نظرات (تعداد نظرات 0
ارسال نظرات
نام  
آدرس پست الکترونیکی شما    
توضیحات  
تغییر کد امنیتی  
کد امنیت  
 
Powered by DorsaPortal